چند روز پیش بود یا هزار سال نمی دانم. خسته از گرفتاری های روزمره سوار تاکسی شدم تا خودم را برسانم به خانه .عقب تاکسی نشستم کنار دو زن دیگر که چادر به سر داشتند( جهت اطلاع عزیزانی که نمی دانند من در شهرستانی زندگی می کنم که زن ها بیشتر چادری هستند.) به چهار راه که رسیدیم دو زن دیگر، کنار خیابان آدرسی را گفتند که درمسیر ما بود. با خودم گفتم عقب که جا نیست جلو هم؟
به هر حال هر دو خانم، مهربان کنار راننده روی صندلیی جلو نشستند وگرم گفتگو شدند. تا نیمه راه من چند بار پیاده وسوار شدم تا مسافرهای دیگر پیاده یا سوار شوند. به میدان که رسیدیم درد پیچیده بود تو پام و دادم را درآورده بود. صندلی جلو خالی شده بود. وقتی بار دیگر پیاده شدم تا مسافری دیگر پیاده شود. در جلو ماشین را باز کردم که بنشینم جلو تا درد کمتر آزارم دهد. اقای راننده در جلو را چسبید وبا عصبانیت گفت:
ـ بشین عقب. من زن جلو سوار نمی کنم.
وچنان نگاهی به سراپایم کرد انگار که من دچار مشکلات شدید اخلاقیم و الان است که ایشان مورد....
من: این چه طرز حرف زدنه،آقا چرا توهین می کنین؟
(و نشستم روی صندلی عقب که در به در تاکسی نباشم در ضمن کرایه را همان اول داده بودم.)
راننده: من چه توهینی کردم . تاکسیرانی هم می دونه. من زن جلو سوار نمی کنم.
من: ولی همین الان نه یک زن که دو تا خانم بر خلاف مقررات جلو نشسته بودند.
ـ بله . برای اینکه محجبه بودند. من زن بی حجاب جلو سوار نمی کنم.( شما یاد شعر عباس میرزا نیفتادید؟)
آقایی که در این فاصله روی صندلی جلو لمیده بودند: بله خانم فرهنگ ما بی حجابی رو قبول نمی کنه.
من ( با مانتو بلند، شلوار ومقنعه): پس بفرمایید قانون رو عوض کنید.
راننده:اگه به من بود همه زن هایی مثل شما رو می نشوندم تو خونه. شوما بودین که حالا جونا بیکارن! با ماهی 70 تومن رفتین سر کار جوون مردم دور می گرده بیکار....( به خاطر رعایت ادب بعضی کلمات حذف شده است.)
من با ژست جواب ابلهان... از تاکسی پیاده می شوم. کمر وپایم بد جوری درد می کند اما مهم نیست. مهم آن است که نمی دانم با این تفکر در قرن 21 قرار است ما در این کشور گل وبلبل به کجا برسیم.( یعنی قرار است به جای برسیم؟؟؟؟؟؟؟)
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
|
مدت هاست دنبال یک قالب مناسب برای راوی ام. تا به حال موفق به یافتن انچه که می خواستم نشدم. این تنها یک تغییر است برای مدتی . برای این که رنگ نارنجی را دوست دارم وعاشق پرتقالم. لطفا مرا در انتخاب یک قالیب مناسب یاری کنید. که از قدیم گفته اند: مخاطبان یاری کنند تا ما وبلاگ داری کنیم. |
واما بعد...
نمی دانم حق دارم این همه نگران باشم واز نگرانی ام با شما حرف بزنم یا نه؟ مدت هاست دارم با خودم کلنجار می روم. با خودم فکر کردم که عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنند و روایت های مرا می خوانند جوانند، شاید درست نباشد این گلایه. شاید اصلا مشکلی نیست، مشکل سن من است. اما نتوانستم با خودم کنار بیایم. قرار نیست فقط راوی چیزهایی باشم که مخاطبانم را خوش آید. این جا مفری است برای نوشتن از دغدغه هایم. وقتی این همه با موضوعی درگیر می شوم بگذار بگذارمش وسط. شاید آغازی شدن برای گفتگو میان مادرها و فرزندها....
درد من این است که جوان امروز به شدت دچار گمگشتگی است. بحرانی که تنها خودش باید ناجی خودش باشد. اما من مادر حق دارم نگرانش باشم. جوان ایرانی دارد بد جوری خودش را گم می کنئ. بله قبول دارم ما به عنوان مادر و پدر بسیار مقصریم. ما مدام گفته ایم..نه...جیزه اما نگفته ایم که چه باید کرد. گاهی هم یا نتوانسته ایم یا خواسته ایم ژست روشنفکری بگیریم؛ رها کرده ایم... بدون ساختن هیچ اندیشه ای با این گمان که غربی ها هم این گونه اند.
جوان ما در این کمگشتکی به چه چیز پناه می برد؟ نه نمی خواهم از مواد مخدر و الکل و.. حرف بزنم. روی سخن من با شما جوان های خوبی است که با منید (با من نوعی). گاهی عزیزانی را می بینم که بسیار راحت از همه چیز حرف می زنند. مثلا بدون هیچ ابایی از سکس، از آغاز آن در سنین نو جوانی وحتا به گمان من کودکی با نوعی تفاخر سخن می گویند.یعنی که من انم که... بدون انکه که هیچ حرمتی برای هیچ چیز قایل باشند. گاهی جوانی را می بینم که چیزهایی می گوید که اصلا وجود خارجی در زندگیش ندارند. (فکر کنید من بگویم یه بنز 500میلیونی دارم) به این می گویند لاف زدن گمانم...گاهی جوانی را می بینم که برای اینکه لباس مارک دار بپوشد به هر دستاویزی متوسل می شود....گاهی...
چه می خواهد بگوید طفلکم... چرا این همه دروغ این همه تظاهر این همه تهی شده از اندیشه وتفکر واحساس انسانی...
نگویید شعار می دهم. من هم جوان بوده ام. من هم همه این روزهای پر از هیجان جوانی را تجربه کرده ام. اما خودم بوده ام.خودم. برای جوان هم دوره ی من هر چیز حرمتی داشت. من سعی کردم به تزویرمتوسل نشوم.(توجه داشته باشید نسل من سعی می کرد.) متاسفانه در فرهنگ ما گاهی همه چیز در لفاف نهان است . وجه مثبت این قضیه ادبیات وهنر غنی ماست. ایما وکنایه واستعاره و...اما وجه منفی آن تزویر نهان در رفتار ها است. اما یادمان باشید قرار نیست به اسم راحت بودن وصادق بودن این طرف جوی بیفتیم
به خدا نمی دانم چطور حرفم را بزنم. نمی خواهم بگویم جوان امروز بد است یا..... انان که نوشته های مرا می خوانند می دانند که چقذر عاشق تک تک جوان ها هستم. می خواهم بگویم جوان ما خودش نیست. ژست راحت بودن می گیرد و دروغ می گوید. با درجه حرارت محیط تغییر می کند. خودش را پیدا نکرده. می خواهم بگویم اگر تو مدام از سکس داشتن ومهارتت در ان حرف زدی به حیوان بودن نزدیک می شوی... واگر مدام دروغ گفتی (ببخشید لاف زدی) دیگر تو نیستی اگر همه چیزت شد مارک..(زیبا پوشیدن حق همه است. منظورم مباهات به مارک دار بودن وسایل است.)تو به اندازه مارک های همراهت ارزش داری.
می خواهم بگویم خودت باش انسانی بیندیش وانسانی زندگی کن. فرصت برای رسیدن به همه نیاز های فزیولوژیک هست مطمئن باش اما زمان ساختن انسان زود می گذرد..
سلام .
این پست فقط مال توست. مال تو و چشم های سبز سیالت. برای تو که 26/6/64 با آمدنت بزرگترین هدیه ی خدا را به من دادی.
من این سال ها خیلی چیز ها یاد گرفته ام. یاد گرفته م در سیل بنیان کن چشم های تو و خواهرت دست وپا بزنم؛ شنا کنم و .... غرق شوم. سال ها... تو چند ساله شده ای؟؟ من نمی دانم. نمی دانم ...نمی دانم به.
یادت هست ؟ با هم حافظ می خواندیم. چطور تو یادت باشد طفلکم؟ تو آن قدر کوچک بودی که روی پاهای من می خوابیدی. خیال می کردی _ به درست خیال می کردی_ تنها لالایی دنیا غزل حافظ است. من فقط همین زمان را داشتم که بخوانم. حافظ بخوانم تا تو بخواب روی. یادت هست که هر وقت خوابت می آمد. روی نوک پا می ایستادی. دست های کوچکت را به لبه کتابخانه من می گرفتی تا من بفهمم که باید دیوان حافظ را بردارم...هی هی هی .... .یاد همه ی ان روزهای رفته به خیر.
اما چیزی هست . چیزی که از میان همه ی آن سال ها آزارم می دهد. .این پست برای آن است.
بارها و بارها از سر خشمی دیوانه وار برسرت فریاد زده ام به حق یا ناحق. به گمانم ناحق. خشم دیوانه ام می کرده. اما یک بار تنها یک بار... دیوانه تر از همیشه دستم را همین دستی که چون می نویسد قلم نمی کنم. بی محابا بلند کردم و برگونه ات...
یادت هست پسرم... چند ساله بودی تو...خیلی کوچک... خیلی .. اما نه تو بزرگمردی بودی که تنها در مقابل خشم من چشم بستی ....چشم هایت ان سیل سیال نگاه سبز....
حالا این پست مال توست برای من. میخواهم آمدنت را بهانه کنم تا یک بار دیگر مرا به هدیه ای مهمان کنی.
بخشایش...... بخشایش... روز تولد توست . مرا ، مادر را هدیه ای بده و ان دست خشمگین را ببخش.
متبرک باد نام تو ....متبرک باد چشم هایتو سیل بنیان کن آن.....
حالم از خودم به هم می خورد. این روزها( بسیاری روزهاست) از هیچ چیز لذت نمی برم. نه موسیقی، نه شعر نه دا.س... چرا هنوز داستان های خوب لذت وحسرتی را در من ایجاد می کند. اما به خدا آدمی شده ام که هیچ وقت نبوده ام. آدمی که بی هیچ انگیزه ای صبح را به شب می رسد وشب ها هرچه طولانی تر بهتر واگر نباشد اجبار به زندگی روزمره و رو به راه کردن ان؛ پیوند شب به روز. اسمش هرچه می خواهد باشد. افسردگی یا هزار کوفت وزهرمار دیگر . مهم این است که ازار می دهد.بد جور ازار می دهد. نمیخواهی اینگونه باشی. وچیزی که بیشتر ازار می دهد اینکه انگار مثل ویروس همه جا پخش شده یا من این جور خیال می کنم..
حالم از خودم به هم می خورد که دیگر نه خوردن لیوانی چای در سرمای زمستان برایم شادی بخش است نه یک لیوان اب تگری در....
حالم از خودم به هم می خورد این روزها که این همه خسته ام و تنهایی آوار شده بر سرم. و نمی دانم دلتنگی ها را چه چیز درمان می کندو. ..
حالم از خودم به هم می خورد که نمی دانم چه مرگم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارد رمضان می رسد. این ماه را علی رغم همه ی گشنگی ها وتشنگی ها با همه ی رخوت و بوی دهان های روزه دوست دارم. چرا که خیال می کنم در رمضان آدم ها کمی فقط کمی مهربان می شوند.
فرش ها را
خانه ها را
آدم ها می مانند.
من می مانم
صدای خرناس می آید
خرناس ها خانه راپر می کنند
گوشم زنگ می زند
سکوت...
سکوت می خواهم ونگاهی که قصه ها را پر می کند
دست هام سردند
دست هام همه ی واژه های غزل ها را ورق می زنند
دست هام...
غزل غزل غزل
از لای انگشت هام به زمین می ریزد
زمین شوره زار می شود
باید همه ی زمین ها را بسابم
باز باید همه جا را اسید پاشید
زندگی بوی جوهر نمک می دهد.
بعد اهی کشید و رو یتخت غلتید. عباس اقا امد کنار تخت روی حوض وارام افضل اغا را صدا کرد:
همشیره همشیره
به بار دوم نرسید که افضل اغا از جا بلند شد وملافه را تا زیر گردن کشید. چیزی شده ؟ انسی خانم؟
زود بود. باور نمی کرد که انسی خانم به این زودی. فکر کرد حتمی پسر است. پسرها همیشه تند وتیزترن وزودتر می یان.
تازه اذان ظهر را گفته بودند که دکتر شریفیان نوزادی را ازمچ پا آویزان کرد و همین طور که محکم به شتش می زد پرسید:
خانم چند تا بچه داری؟.....اینم یه دختر دیگه.
انسی خان دو دختر پیدا کرده بود که با سه پسرش پنج تا می شدند.می توانست به همه بگوید به نیت پنج تن.
آن دختر سرتق عجول که انگار دنیا زیر ورو می شد اگر دیر تر می آمد منم.
خیلی چیزها باید روی دهد تا انسانی در عظمت کاینات بودن را تجربه کند. بیست تیر ماه روز اغاز بودن من است. به خودم می گویم:
زندگی را مزه مزه کن. لحظه لحظه اش را بچش. زمان زیادی نمانده است . هزار کار نکرده. هزارراه نرفته....هزار
پس بودنم باد تا سکر زندگی با کلام شما مستی ام دهد. هر چه مست تر سیراب تر.
« بخور ننه جگرت حال بياد» فرقي نمي كرد زمستان باشد يا بهار؛ مادر همهي چهارشنبه ها ميآمد ومن اگر نميرفتم زن همسايه يواشكي ميآمد سراغم و حالم را ميپرسيد. مادر هميشه ميآمد.
غروب بود كه پدر آمد دنبالم تا بروم با او و زنش زندگي كنم. مادر صبح ما را برد حمام. چمدان را هم بسته بود . خيال ميكردم ميخواهيم برويم سفر. از عصر چشمهاي مادر قرمز ميشد. غروب زنگ در را كه زدند چادرنمازش را سرش انداخت؛ عباس را بغل كرد و دست مرا گرفت.رفتيم دم در. چمدان را زودتر گذاشته بود توي حياط. عباس را كه داد به پدر، جادر نمازش را به صورتش كشيد. پدر شيك وتر وتميز بود. مادر خسته وتنها. فقط گفت :« دختر خوبي باش» تو ماشين كه نشستم انگار گفت:« مواظب عباس...
پدر تند رفت و فقط عصرهاي چهارشنبهام پر از بوي مادر شد. تنها بعد از اين كه مادر شدماز همان زن همسايه شنيدم كه مادر از همان روز اول با چادر كهنه همهي روزها ميآمده توي آن قبرستان نزديك خانهي پدر تا دختر كوچولوش شايد بيايد براي بازي آن دور وبرها.
حالا هم چهارشنبهها ميروم همان قبرستان. مادر زير سنگي نزديك همان جايي كه روزي شيرسنگي بود خوابيده. آرام است. باد بوي اور ا مي آورد. اما ديگر پر چادرش باز نميشود كه من...
اين رزوها دلم براي همهي مادرها تنگ شده است.
اين روزها دلم براي بيمادرها...
بودن مادرتان را لحظه لحظه نفس بكشيد.
ما دلتنگيم
دلتنگ شانههايي كه دريغمان كردند
تا دنيا را آرام بر زمين نهيم
معجزه در صداي تو بود
ودر دست هاي من
وسهم ما گلويي بريده بود
با دستهايي كه...
اين روزها چيزي بدجوري آزارم ميدهد. انگار من قرار است راوي هقهقهاي گلوي خودم باشم. شهرزاد دنياي مجازي قصه نميگويد. غصه ميخواند.قصهِ غصهي من طرح بحث صيغه توسط آقايان است. نميفهمم اگر آقايان به نيازهاي فيزيولوژيك آدمها اين همه عنايت دارند؛ چرا غصهي نياز به نان، نياز به مسكن،نياز به پوشاك و... كه بخشي از نيازهاي آدمي است اقايان را به فكر نمياندازد كه اين مردم هم سهمي از زندگي دارند. اصلاچرا فقط بايد به نياز جنسي آقايان توجه كرد؟ شما را به خدا اگر دختري در اين كشور بخواهد فقط به دليل نياز جنسي صيغه شود؛ چند درصد شانس ازدواج خواهد داشت؟
حرف اصلي من توهيني است كه آقايان به انسان روا ميدارند و زن مثل هميشه بايد سهم مضاعفي ببرد.اگر دختر وپسر ما دست همديگر را لمس كنند بايد گرفت وبست وشلاق زد اما....
حق ندارم بگويم كه اين هم راه ديگري است براي پاك كردن مساله؟
مسالهي نياز جوانها به ازدواج به عنوان تشكيل خانواده. ساخت كانوني پر از عشق . اين نياز با داشتن اشتغال و امكان تهيه مسكن حل خواهد شد وگرنه طرح صيغه درست حكم گول زنك بجهها را دارد كه آهاي ما به نيازهاي مردم فكر ميكنيم!!!!
به نظر شما اگر اين طرح اجرا شود ؛ با رهنمودهايي كه درمورد زنهاي بيوه 30-40 ساله وپسرهاي 20 ساله داده ميشود؛ جامعه ده سال ديگر ايران چه مشكلاتي خواهد داشت؟
اين را ميفهمم كه بسيارند زناني كه براي تامين نياز مالي به اين كار دست ميزنند. اما يعني آقايان دارند ايجاد اشتغال ميفرمايند؟..نميفهمم...
.برسر ما چه امده است؟ به راستي ما را چه ميشود؟قرار است تا كجا به زن توهين شود؟ لباسش را برميگزينيم؛ رفتارش را انتخاب ميكنيم و حالا...
اين روزها براي همهي زنان كشورم ميگريم. براي دخترم؛ براي همهي دختران سرزمينم ايران.
راوي دوست دارد محفلي باشد براي گپ وگفت شما وطرح نگاه تيزبينتان.
از پلهها كه آمدم پايين دلم مي خواست فرياد بزنم. ترسيدم. چرا دروغ بگويم؟ ترسيدم بگويند ديوانه است. (هميشه ميخوام چيزي را كتمان كنم)ترسيدم. چون ميدانستم اين فرياد هم مثل بقيه فريادها به هيججا نميرسد. تمام راه اين سكوت شد خورهي روحم. تا به اين نتيجه رسيدم كه روايتش كنم. حالا آن فرياد را روايت ميكنم. مگر كار من غير اين است؟
رفته بودم كتابخانه مركزي شهر براي گرفتن كتابهايي كه براي تحقيقم نياز داشتم. كاري در زمينه ادبيات داستاني. همهي كتابخانهها را سر زده بودم ونيافته بودم. حتا كتابخانهاي را كه در سالهاي دور به عنوان كمك كتابدار نقشي در فعاليتش داشتم. هنوز توي خاطرهام اسم آن كتابهاي آشنا بود. اما كتابها آنجا نبودند.كتابدار مرا به مخزن كتابها برد ومن با چشمهاي گشادشده باور كردم كه تعداد كتابهاي كمتر از سالهاي دور زندگي من است.
نه اصلا بحث كتابهايي خاص ؛ بودار و..... نيست. كتابهاي داستاني دهههاي سي وچهل را ميخواستم. با هزار اميد نشستم پاي كامپيوتر كتابخانه. و بعد از دوساعتي دنبال كتاب گشتن؛ دو تا را يافتم. ذوق كردم. بالاخره به يك جايي داشتم ميرسيدم.كد كتاب را دادم دست خانم كتابدار كه چه نازنين بود وهمراه.اما........
كتاب نبود. نبود ديگر من كه نميتوانستم كاري بكنم. ان خانم نازنين گفت: نميخواهيد چيز ديگري ببريد؟ كتابي مشابه
سعي كردم نخندم گفتم: نه همينها را ميخواهم. اينها كتابهايي نيستند كه هر كس بيايد سراغشان. مطمئنم كه كسي امانت نگرفته. ميشود يكبار ديگر نگاه كنين.
بيچاره دوباره رفت وبي هيچ كتابي بازگشت. همكارش چيزي به نجوا گفت. آن خانم نازنين كه مسئول كتابخانه بود آمد جلو
_ متاسفم
گفتم پس اين كتابها؟
_ ببينيد هر چند وقت يكبار كتابها وجين ميشود
_ وجين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_ بله
_ مگه علف هرزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرش را پايين انداخت .
_ اصطلاحي است كه خودشان ميگن. من هم مثل شما اول تعجب كردم.
از پلهها مي آيم پايين...وجين... حاصل يك عمر ادمي... فرهنگ و ادب سرزمينمان... ناگهان چيزي به خاطرم ميرسد. بغضي كهنه وقديمي مي ايد تو گلوم
مگر مختاري و پوينده و.... را وجين نكردند
حالا من ماندهام مثل ادمي سترون،خسته؛ دلتنگ كه گاهي فكر مي كند وقتي فرار است به هر طريق وجين شويم . دورمبان بيندازند؛ خميرمان كنند؛پاره پارهمان كنند باز با همان عشق بنويسم؟چه بر سر ما ميايد . ما وسرزمينمان.
منتظر مرهمهايتان هستم.
نميدانم راوي حق دارد بعد از يك سال باز بگويد : سلام يا يكي پيدا خواهد شد كه بگويد : بچه پررو كجا بودي تا حالا يا « نميآمدي »
اما راوي يك سال پر از قصه وغصه را گذرانده، حالا ميخواهد بگويد: سلام...يعني جوابش را ميدهيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راوي قصهگوي هزار درد است در سرزمين شهرزاد. اين را همان روزهاي اول با هم قرار گذاشتهايم. اصلا راوي آمده كه بگويد چقدر حرف توي دل اين مردم مانده. تو دل زنها؛ مردها و...بچهها.
يك سال گذشته است . يكسال پر از قصههاي تلخ ..وگاهي شيرين. راوي خيال ميكند جايي بايد اين قصهها را گفت. اين آغازي دوباره است براي من كه شهرزاد شما باشم. وهر بار از دردهايي روايت كنم كه شايد شما از آن خبر نداريد. اما راوي اين بار ميخواهد مهمان قصههاي شما هم باشد. دردهايي كه شما ميشناسيد وشهرزاد را خبري از آن نرسيده. هزار ويكشب كم است براي گفتن از قصهي پر غصه مردمان اين سرزمين.
تلخ وشيرين اين بار راوي را با هم مينويسيم.
براي همهي پيامهاتان سپاس. هزار ويك بوسه نثار دستهاتان.
اين روزها خيلي چيزها عوض شده است. نه؛ من عوض شدهام. من. من ديگر زيبايي ها را نمي بينم. اصلا انگار مفهوم خيلي چيزها برايم تغيير كرده است. يكي مرا از من دزديده. كسي كه درون من است. كسي كه رهايم نميكند.
اصلا بگذاريد مثال بزنم:
باور مي كنيد آن روزها ؛ آن روزهايي كه خيلي هم دور نيستند. من با صداي باران ديوانه ميشدم؟ با دويدن زير باران مست ميشدم. اصلا معناي مستي را با باران فهميدم. هيچ چيز لذتبخشتر از اين نبود كه با صداي تك دانههاي باران به خواب بروم. لذت باران ،لذت باران، مثل خيلي از شماها. اما حالا باران كه ميبارد پر از هراس ميشوم .نكند..نكند...
نكند اتاق گلي صغرا روي سر او و بچههايش خراب شود! نكند. آب برود تو زير زمين خاكي مليحه كه با پسرش در آن زندگي ميكند؟ با آن دختر جوان چه كنم؟ با طاهره كه روي ديواري نايلون كشيده وبا دختر نوزادش زير آن زندگي ميكند؟ با شوهرهاشان؟ كه رگ هاشان پاره شده . يا نشئهاند يا خمار. فرقي هم نميكند.چون فقط وبالند.
حالا باران كه مي بارد؛ از خودم ميپرسم مگر ميشود مست شد؟بايد كاري كرد. براي همه .براي آنها كه در اين شهر مثل خيلي ها فراموش شدهاند. يعني ديوانه شدهام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
